بسم رب سید الشهدا...
سلام بی بی.
بی بی می دونستم...
بی بی گوشه چشمم اشکا جمع شده
بی بی می دونستم کفاره پس میدم
بی بی؟
یادتونه تو حسینیه چقدر دلم گرفت...
بی بی...خانم...ام المصائب...؟
چشمام تار شده
معده م بشدت داره می سوزه
یعنی این نتیجه ی نماز استخاره م بود؟
یعنی نگم راضیم به رضای خدا؟
بی بی؟
توکل یعنی چی؟
بی بی؟ من خیلی ضعیفم...خیلی غریبم....منم دختر حسینم...منم بابام از تبار حیدره...
منم بابام مثه عباس جونشو فدای بچه های امتش کرد...
بی بی؟
یعنی آدم نمی تونه توبه کنه؟
یعنی همه درها بسته است...؟
یاد آخرین زیارت حضرت رقیه افتادم که وقتی تو اتوبوس تا هتل دیگه نتونستم جلوی آهای آهای گریمو بگیرم...
همه متعجب بودن...
یکی پرسید خانم فلانی چیزی شده؟
...
چه سواله احمقانه ای!
از مسئولین سفر بعید بود...دبیر شورای ادبی دانشگاه...واقعا که...
ولی خب بیچاره نمی دونست درده من چیه...
نمی دونست هی من به حضرت رقیه میگم
منم دلم بابامو میخواد...منم می دونم بی عمو بودن یعنی چی...
منم از سیلی های روزگار پیش خانم گله می کردم و باهاشون احاسه راحتی میکردم
و هی حاجت می خواستم و خانومم مثله شما همون جا کرم می کرد و میداد و هنوز پام به در نرسیده
حاجتمو گرفته بودم...
نمی دونست من پیش شما که میام خجالت میکشم بگم درد دارم...
خجالت میکشم بگم مصیبت دیدم....
خجالت میکشم بگم آخ بد بختم ...بیچارم...بی کسم...بی محرمم....
نمی دونست روضه ی 15 تامحرمتون بیچارم کرده
نمی دونست که می رسم جلو در با احترام راه میام و ابهتتون منو می گیره
نمی دونست از سره پله ها کفشامو میکندم...
ندیده بود مات به ضریحتون چشم می دوختم...
خانم؟
بی بی زینب؟
شما رو به پهلوی شکسته ی مادرت
به ترک لب تشنه ی علی اصغر برادرت
به دسته بریده ی عباس ات...
خانم...کمکم کن!
این بارم نجاتم بده
بی بی زینب!
خانم!!
دارم غرق میشم
باز دارم نا امید میشمااااااااااا
وای خدا به دادم برسه...
خانم من توکل کردم
حالا اومدم متوسل شم به شما....باز دستام میگیرین؟
...
تو هیئت
تو اتاقم...تنها...پر درد...
با مامان...برای دردای بابا...
در غربت...هرجا برات گریه کنم...بهشته یا ابالفضل...